تبليغاتX
www.sahel.blogfa.com

www.sahel.blogfa.com

tifooses.coo.ir

 

همه کلماتی را که از نخستین روز افرینش بر زبان انسان جاری شده

است گرد می آورم و از میان آنها کلمات روشن و  سپید را انتخاب

میکنم تا

عاشقانه ترین شعر را برای تو بسرایم

من روزهای طولانیست که بر کوهی از کلمات نشسته ام و زمین را با

خیال هایم رنگ میزنم و برای مردم پنجره های تازه و مهتاب می آورم

اما…. هنوز نمیدانم با چه زبانی به تو بگویم دوستت دارم

 تا خورشید گرم و مهر آمیز به ما نگاه میکند

 تا دلها عاشق می شوند و به تپش می افتند

تا گل سرخ به ناز می روید

 تا شعله ها سر کش اند

 تا دریا موج می زند

تا کویر ها تشنه اند و

 تا تو هستی

 

دوســـــــــــــتت دارممی تونی نفس من باشی ؟!

+نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت20:59توسط sahel | |

 

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

کاش نگاه من به او مثل نگاه کودکان بود

ودستهای من به آسمانش نزدیک تر

 

آغاز ‫سال 7031 میترایی آریایی، 3747 زرتشتی

و

1388 خورشیدی مبارک

+نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت18:7توسط sahel | |


+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت17:14توسط sahel | |

تا حالا شده عاشق باشید ... ولی طرف ندونه ...

تا حالا شده از زندگی خسته شده باشی...

تا حالا شده خودتو بی مصرف بدونی

تا حالا شده بدون عشق زندگی کنی

حالا اگه یکی اینجوری بشه و دستش به هیج کجا بند نباشه باید چکار کنه؟

 باید منتظر روز مرگش باشه....

مرگ من منتظرتم.....................................

منتظرم تا بیای منو با خودت ببری...

خسته ام دیگ خسته ام... کجایی پس؟

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت19:29توسط sahel | |

 
 

آيا اين تقدير منه؟؟؟؟؟

تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم و افسوس دوري تو را بخورم.درختان جاده زندگيم در حال خشك شدن هستندافسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي افسوس كه سرنوشت براي ما جدايي را رقم زده . افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر مي شوي گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما....

اما خوشبختي من در با تو بودن بود افسوس كه خوشي ها تمام شد افسوس كه باهم بودن ها تمام شد اما اگر تو بدون من خوشبختي

دوري را تحمل مي كنم

من و تو دو خط موازي بوديم كه هرگز نقاشي پيدا نشد

تا دو سر ما را عاشقانه به هم برساند

و تا آخر اين دنيا موازي خواهيم ماند.لعنت به اين دنيا

+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت11:45توسط sahel | |

میگن که پشت این نفس٬ یه باغ سبز خوشگله...

قصه رو باور می کنم٬ اگر چه خیلی سخته...

دلم خوشه که توی باغ٬ نشستی پای یک درخت...

منتظر منی هنوز٬ دخترِ نازِ تیره بخت...

دلم خوشه که لااقل٬ تنهاییمون مال همه...

خنده هامون بغل بغل٬ گریه هامون خیلی کمه...

خواب همیشگی من٬ شروع بیداری تو...

بیا! دلم خسته شد از٬ خوابای تکراری تو...

اما اگه چشمای تو٬ منتظر من نباشه...

اگه دوباره سهم من٬ گریه بی صدا باشه...

اون باغ سبزو نمی خوام٬ بی تو برام خیلی کمه...

بدون تو حتی بهشت٬ برام مثل جهنمه......

+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت11:7توسط sahel | |

می میرم بی تو اگه ازت یه لحظه جدا شم

به خاطرت روی زندگیم شده خط می کشم

التماست می کنم٬ اشکامو می ریزم به پات

غرورمو میشکنم٬ جونمو می کنم فدات

نگو میرم از پیشت٬ نگو برات مهم نیست گریه هام

نگو خودتم بکشی دیگه نمی مونم باهات

نگو برو گمشو ٬ نگو کاری ندارم باهات

نگو فاصلمون شده از آسمون تا زمین

دیگه خوابشو ببینی که ما با همیم

اگه منت داره می کشم از چشات

هر کاری می کنم تا بمونم باهات

ببین محاله من بگم تو رو دوست ندارم

یا که بخوام صفحه پشت سرت بذارم

کم نیست٬ خیلی وقته دوریتو تحمل کردم

تو میگی حتی یه بارم بهت فکر نکردم

خیالی نیست من به این بی وفاییات عادت کردم

بشین نگاه کن٬ ثابت می کنم که چقدر دوست دارم

تا عمر دارم محاله تنهات بذارم

نشد یه شب بخوابم اسمتو روی لبهام نیارم

برای بار هزار و چندم می گم: پیش تو من خیلی کمم...

حقم داری دوسم نداشته باشی٬ تو یه فرشته ای و من یه آدمم

تو خیلی خوبی و من خیلی بدم

می دونم ته دلت بهم میگی ازت متنفرم

یه فرشته اگه منو ببخشه

دیگه اشک از چشام نمی درخشه

منو ببخش٬ اشتباه کردم٬ غلط کردم

نفهمیدم چی کار کردم٬ خطا کردم

منو ببخش نازنینم من گناه کردم

می میرم اگه بگی: من هنوز عشقتو باور نکردم...

+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت11:5توسط sahel | |

 

خواستم که شیدایت کنم٬ مفتونِ چشمانت شدم...

در عشق رسوایت کنم٬ پای بند پیمانت شدم...

خواستم سخن از دل بگم...

دیدم دل می بری... دین می بری...

مومن به ایمانت شدم...

گفتم مرحم نهم بر زخم خویش...

سازش کنم با اخم خویش...

بیهوده بود تجویزِ من٬ محتاج به درمانت شدم...

خواستم پنهان کنم این راز را٬ این سوز و این گداز را...

غافل که من انگشت نمای شهر و سامانت شدم!!!...

+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت11:3توسط sahel | |


تا کجا خواهی ماند٬ تا کجا خواهی بود...

و من از پنجره ی بسته ی تنهایی ها...

به کدامین رویا...

با تو از روشنی روز دگر خواهم گفت....

تو مرا میدانی... تو مرا می فهمی....

و من از خجلت تکرار غمت...

داغی از تاریکی٬ بر دل خود دارم...

تو به من می گویی:

«آنچه بگذشت٬ گذشت...»

ولی از آمدن فردایش ترسانم...

روزی٬ همچون دیروز...

روزی٬ همچون امروز...

که به تکرارِ مکرر باقی است...

به کدامین باور٬ من به تو خواهم گفت...

کز پسِ فرداها...

بهترین روزِ خدا خواهد بود؟؟؟؟



+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت10:55توسط sahel | |

+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت10:54توسط sahel | |

با یه شکلات شروع شد...

من یه شکلات گذاشتم تو دستش٬ اونم یه شکلات گذاشت تو دستم. من بچه بودم اونم بچه بود. سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد٬ دید که منو میشناسه. خندیدم. گفت:دوستیم؟ گفتم: دوست دوست. گفت: تا کجا؟ گفتم: دوستی که تا نداره... گفت: تا مرگ! خندیدم و گفتم: من که گفتم تا نداره... گفت: باشه٬ تا پس از مرگ! گفتم: نه نه نه نه... تا نداره... گفت: قبول٬ تا اونجایی که همه دوباره زنده میشن؛ یعنی زندگی پس از مرگ٬ بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هر کجا که باشه من و تو با هم دوستیم. خندیدم و گفتم: تو براش تا هر کجا که دلت می خواد تا بذار٬ اصلآ یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلآ براش تا نمیذارم... نگام کرد نگاش کردم. باور نمی کرد. می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه٬ دوستیِ بدون تا رو نمی فهمید...

گفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم. گفتم: باشه تو بذار. گفت:

***شکلات***

هر بار  که همدیگرو ببینیم یه شکلات مال تو یه شکلات مال من٬ باشه؟ گفتم: باشه. هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش٬ اونم یه شکلات تو دست من می ذاشت٬ باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم٬ دوستِ دوست. من شکلاتمو باز می کردم میذاشتم دهنم و تند و تند می مکیدم. می گفت: شکمو٬ تو دوستِ شکموی منی. اون شکلاتشو می ذاشت توی یه صندوقچه کوچولوی قشنگ. می گفتم: بخورش. می گفت: تموم میشه٬ می خوام تموم نشه برای همیشه بمونه. صندوقش پر از شکلات شده بود٬ هیچ کدومشو نمی خورد. من همشو خورده بودم. گفتم: اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اونوقت چی کار میکنی؟ گفت: مواظبشون هستم. می گفت: میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلاتامو می ذاشتم تو دهنم و میگفتم نه نه نه نه...

تا نداره... دوستی که تا نداره!

 یک سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال... بیست ساله شده. اون بزرگ شده منم بزرگ شدم. من همه شکلاتامو خوردم٬ اون همه شکلاتاشو نگه داشته. اون اومده امشب که خداحافظی کنه... می خواد بره... بره اون دور دورا... میگه: میرم  اما زود بر می گردم... *من که می دونم میره و بر نمیگرده... یادش رفت شکلات به من بده. من که یادم نرفته بود. یه شکلات گذاشتم کفِ دستش و گفتم: این برای خوردنه٬ یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش اینم آخرین شکلات برای صندوقچه کوچیکت. یادش رفته بود صندقی داره برای شکلاتاش٬ هر دو تا رو خورد... خندیدم... می دونستم دوستی من تا نداره... می دونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه... خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هیچکدومو نخورده... حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده٬ چـی کــار می کنـــه...!؟

+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت10:48توسط sahel | |

کاش بودی تا دلم تنها نبود

                                       تا اسیر قصه یه فردا نبود

کاش بودی تا فقط باور کنی

                                       بی تو هرگز زندگی زیبا نبود

 

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت20:18توسط sahel | |

 

انتظار نداشتم تا همیشه هم سلولی من بمونی...

انتظار نداشتم چون محکوم به حبس ابد بودم؛

تو هم فکر فرار رو از سرت بیرون کنی...

انتظار نداشتم شریک غم هام بشی؛

و شادی های کوچیکت رو به من تعارف کنی...

انتظار نداشتم وقتی از پشت میله ها آزادی رو  نگاه

می کنی؛ منو هم تو رویاهات ببینی...

انتظار نداشتم وقتی یواشکی کلیدها رو از جیب نگهبان

برداشتی؛ منو محرم بدونی...

حتی انتظار نداشتم وقتی تو اعماق شب از سلول خارج

شدی؛ کلیدها رو با خودت نبری...

فقط انتظار داشتم به حرمت تموم خاطرات مشترکمون...

تموم یادگاریهامون رو دیوار...

تموم خط های شمارش روزهای شب زدمون رو دیوار...

تموم دوستت دارم های رو دیوار...

تموم قلب های تیر خورده رو دیوار...

آروم صدام می کردی و می گفتی:

خداحافظ رفیق........

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت17:35توسط sahel | |

آه !

آنان که یکدیگر را عاشقانه دوست دارند

با رو حشان یکدیگر را می بوسند

با چشمانشان بوسه یه عشق نثار هم می کنند

و در همان حال...

همان بوسه را جستوجو می کنند



عشق رود زندگی در جهان است

میاندیش که با دیدن جویباری کوچک

یا با رسیدن به نخستین چشمه یه حقیر

عشق را شناخته ای.

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت17:34توسط sahel | |

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت17:26توسط sahel | |

آخر ای دوست٬ نخواهی پرسید

که دل از دوری رویت چه کشید؟

سوخت در آتش و خاکستر شد

وعده های تو به دادش نرسید...

داغ ماتم شد و بر سینه نشست

اشک حسرت شد و بر خاک چکید

آن همه عهد فراموشت شد؟

چشم من روشن٬ روی تو سپید...

جان به لب آمده در ظلمت غم

کی به دادم رسی ای صبح امید؟

آخر این عشق مرا خواهد کشت

عاقبت داغ مرا خواهی دید...

دل پر درد مرا مشکن

که خدا بر تو نخواهد بخشید...

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت13:26توسط sahel | |

گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را

یا نه٬ ویرانه کنی ساخته ی دنیا را

گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز

که به تشویش سپردی شب عاشق ها را

چه شد آن زمزمه ی هر شبه ی ما ای دوست؟

چه شد آن صحبت هر روزه ی یاران یارا؟

چشمه ها خشک شد از بس نگرفتی اشکی

 


+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت13:21توسط sahel | |

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت13:20توسط sahel | |

دوست دارم که
يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ...


کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...

که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ...

پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ...

با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ...

 بهت مي‌گم چشماتو مي‌بندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو مي‌بندي ...

بهت مي‌گم برام قصه مي‌گي تو گوشم؟ مي‌گي آره! بعد شروع مي‌کني

 آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت

تموم نمي‌شن ... مي‌دوني؟ مي‌خوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ...

 يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نمي‌دوني مي‌خوام

رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نمي‌دوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ...

 نمي‌بيني که سريع مي برم ... نمي‌بيني خون فواره مي‌زنه ... رو سنگاي سفيد ...

 نمي‌بيني که دستم مي‌سوزه و لبم رو گاز مي‌گيرم که نگم آااخ که چشماتو

 باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه مي‌گي.. من شلوارک پامه ...

دستمو مي‌ذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم مي‌ريزه رو زانوم و از زانوم مي‌ريزه

 رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات

بسته است و نمي‌توني ببيني ... تو بغلم کردي ... مي‌بيني که سرد شدم ...

محکمتر بغلم مي‌کني که گرم بشم ... مي‌بيني نامنظم نفس مي‌کشم ...

تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! مي‌بيني هر چي محکمتر بغلم

مي‌کني سردتر ميشم ... مي‌بيني ديگه نفس نمي‌کشم ... چشماتو باز مي‌کني

 مي‌بيني من مردم ... مي‌دوني؟ من مي‌ترسيدم خودمو بکشم!

از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ...

 مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو

بوس کنم بگم دلم مي‌گيره‌ها ! بعدش تو همون جوري وسط گريه‌هات بخندي ...

گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي‌شکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت12:41توسط sahel | |

زندگي به من اموخت كه چطور اشك بريزم امه اشك به من نياموخت چطور زندگي كنم

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت12:9توسط sahel | |

                         واسه شکستن یه دل فقط یک لحظه وقت می خوای........اما واسه اینکه از دلش در بیاری شاید هیچ وقت فرصت نداشته باشی!۱۱

پرسيد:

 به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم

"بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده

 هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به

خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك

 تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده

 است.

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت19:20توسط sahel | |


اگر مدیر بودم یکی از شرایط ثبت نام را عشق می گذاشتم اگر دبیر ریاضی بودم عشق را با عشق جمع می کردم اگر معمار بودم قصری از عشق می ساختم اگر سارق بودم فقط عشق می دزدیدم اگر بیمار بودم تنها شربتی که می نوشیدم فقط شربت عشق بود اگر درجه دار بودم فقط به عشق سلام می دادم اگر پلیس بودم هرگز عشق را جریمه نمی کردم اگر خلبان بودم در اسمان عشق پرواز می کردم اگر دبیر ورزش بودم به بچه ها می گفتم با عشق نرمش کنید اگر خواننده بودم فقط از عشق می خواندم اگر ناخدا بودم همیشه در ساحل عشق لنگر می انداختم اگر نجار بودم عشق را قاب می گرفتم ناخدا بودم همیشه در ساحل عشق لنگر می انداختم اگر نجار بودم عشق را قاب می گرفتم

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت19:13توسط sahel | |

   

 

                                 

 

                                  ** ولنتـاین مبـــارك **       

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت18:3توسط sahel | |

                  

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت18:1توسط sahel | |

گرمی دست هایت چیست؟

 که دستهایم آنها را می طلبد،

 در آینه چشمهایم بنگر چه میبینی؟

آیا میبینی که تو را میبیند؟

صدای طپش قلبم را میشنوی که فریاد میزند دوستت دارد؟

 دوست ندارم که بگویم دوستت دارم،

دوست دارم که بدانی دوستت دارم.

 


+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت17:55توسط sahel | |

تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کی اسیر


تنهایی هایم باشم و از یارم دور .....؟

تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن


دستهای گرمت را بکشم...؟

تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من


برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند

تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟... تا کی باید صدای غم


انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم


و دلم برایت تنگ شود؟ تا کی باید غروب پر درد


عاشقی را ببینم و دلم بگیرد!

تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت


کوه ها می رود را نگاه کنم و


تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا


لحظه دیدار با تو فرا رسد؟ خسته ام !
یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه.... عاشقم !

یک عاشق دیوانه سر به هوا .....

تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ


درد دل کنم؟...
تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود


بگویم آری فردا وقت رسیدن است!
تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و


چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟


تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ،


عاشقی که معشوقش در کنارش نیست!
تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با


آسمان بنالم و ببارم....
و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی


خالی از آرزو و امید ، با چشمانی

خیس و شاکی زندگی کنم؟ آری تا کی باید تنها صدای


مهربان تو را بشنوم

ولی در کنار تو نباشم عزیزم! تاکی؟

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت17:40توسط sahel | |

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت17:23توسط sahel | |

اگر باران بودم ............ آنقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم

 اگر اشک بودم ..............

مثل باران بهاري به پايت مي گريستم


 اگر گل بودم.................

 شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزیزت ميکردم

 اگر عشق بودم............

 آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم

ولي افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم

                                                                                            دوستت دارم

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت17:18توسط sahel | |


اگر می توانستم مجازاتت کنم

از تو می خواستم......

به اندازه ای که تو رو دوست دارم

مرا دوست داشته باشی

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت17:6توسط sahel | |




آه اي قلم
يار ديرينه من
محرم اسرار ناگفته
چشمانت دوباره براي فريادي نو برق ميزند
باشد بگذار همراه اشك چشم من
جوهر تو هم اين فرياد را بر صفحه تكرار كند

خدايا:
درد از توست
دوا هم از تو
و من فقط نظاره گر بازي تقدير توام
درد و دوا
مرض و شفا
جور و وفا
هر چه از دوست رسد نيكوست
...دگر ادامه ندارد
اي قلم تو نيز روزي بايد بماني تا من يكه
و تنها در مسير اين تقدير گام بردارم

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت12:20توسط sahel | |