|
همه کلماتی را که از نخستین روز افرینش بر زبان انسان جاری شده است گرد می آورم و از میان آنها کلمات روشن و سپید را انتخاب میکنم تا عاشقانه ترین شعر را برای تو بسرایم من روزهای طولانیست که بر کوهی از کلمات نشسته ام و زمین را با خیال هایم رنگ میزنم و برای مردم پنجره های تازه و مهتاب می آورم اما…. هنوز نمیدانم با چه زبانی به تو بگویم دوستت دارم تا خورشید گرم و مهر آمیز به ما نگاه میکند تا دلها عاشق می شوند و به تپش می افتند تا گل سرخ به ناز می روید تا شعله ها سر کش اند تا دریا موج می زند تا کویر ها تشنه اند و تا تو هستی دوســـــــــــــتت دارم
یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر الیل و النهار یا محول الحول والاحوال حول حالنا الی احسن الحال کاش نگاه من به او مثل نگاه کودکان بود ودستهای من به آسمانش نزدیک تر آغاز سال 7031 میترایی آریایی، 3747 زرتشتی و 1388 خورشیدی مبارک
تا حالا شده عاشق باشید ... ولی طرف ندونه ... تا حالا شده از زندگی خسته شده باشی... تا حالا شده خودتو بی مصرف بدونی تا حالا شده بدون عشق زندگی کنی حالا اگه یکی اینجوری بشه و دستش به هیج کجا بند نباشه باید چکار کنه؟ باید منتظر روز مرگش باشه.... مرگ من منتظرتم..................................... منتظرم تا بیای منو با خودت ببری... خسته ام دیگ خسته ام... کجایی پس؟
آيا اين تقدير منه؟؟؟؟؟ تا روزها در جاده دلتنگي بنشينم و افسوس دوري تو را بخورم.درختان جاده زندگيم در حال خشك شدن هستند. افسوس كه تو ديگر در كنارم نيستي افسوس كه سرنوشت براي ما جدايي را رقم زده . افسوس كه هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر مي شوي گفتي ما بدون هم خوشبخت تريم اما.... اما خوشبختي من در با تو بودن بود افسوس كه خوشي ها تمام شد افسوس كه باهم بودن ها تمام شد اما اگر تو بدون من خوشبختي دوري را تحمل مي كنم من و تو دو خط موازي بوديم كه هرگز نقاشي پيدا نشد تا دو سر ما را عاشقانه به هم برساند و تا آخر اين دنيا موازي خواهيم ماند.لعنت به اين دنيا
میگن که پشت این نفس٬ یه باغ سبز خوشگله... قصه رو باور می کنم٬ اگر چه خیلی سخته... دلم خوشه که توی باغ٬ نشستی پای یک درخت... منتظر منی هنوز٬ دخترِ نازِ تیره بخت... دلم خوشه که لااقل٬ تنهاییمون مال همه... خنده هامون بغل بغل٬ گریه هامون خیلی کمه... خواب همیشگی من٬ شروع بیداری تو... بیا! دلم خسته شد از٬ خوابای تکراری تو... اما اگه چشمای تو٬ منتظر من نباشه... اگه دوباره سهم من٬ گریه بی صدا باشه... اون باغ سبزو نمی خوام٬ بی تو برام خیلی کمه... بدون تو حتی بهشت٬ برام مثل جهنمه......
می میرم بی تو اگه ازت یه لحظه جدا شم به خاطرت روی زندگیم شده خط می کشم التماست می کنم٬ اشکامو می ریزم به پات غرورمو میشکنم٬ جونمو می کنم فدات نگو میرم از پیشت٬ نگو برات مهم نیست گریه هام نگو خودتم بکشی دیگه نمی مونم باهات نگو برو گمشو ٬ نگو کاری ندارم باهات نگو فاصلمون شده از آسمون تا زمین دیگه خوابشو ببینی که ما با همیم اگه منت داره می کشم از چشات هر کاری می کنم تا بمونم باهات ببین محاله من بگم تو رو دوست ندارم یا که بخوام صفحه پشت سرت بذارم کم نیست٬ خیلی وقته دوریتو تحمل کردم تو میگی حتی یه بارم بهت فکر نکردم خیالی نیست من به این بی وفاییات عادت کردم بشین نگاه کن٬ ثابت می کنم که چقدر دوست دارم تا عمر دارم محاله تنهات بذارم نشد یه شب بخوابم اسمتو روی لبهام نیارم برای بار هزار و چندم می گم: پیش تو من خیلی کمم... حقم داری دوسم نداشته باشی٬ تو یه فرشته ای و من یه آدمم تو خیلی خوبی و من خیلی بدم می دونم ته دلت بهم میگی ازت متنفرم یه فرشته اگه منو ببخشه دیگه اشک از چشام نمی درخشه منو ببخش٬ اشتباه کردم٬ غلط کردم نفهمیدم چی کار کردم٬ خطا کردم منو ببخش نازنینم من گناه کردم می میرم اگه بگی: من هنوز عشقتو باور نکردم...
خواستم که شیدایت کنم٬ مفتونِ چشمانت شدم... در عشق رسوایت کنم٬ پای بند پیمانت شدم... خواستم سخن از دل بگم... دیدم دل می بری... دین می بری... مومن به ایمانت شدم... گفتم مرحم نهم بر زخم خویش... سازش کنم با اخم خویش... بیهوده بود تجویزِ من٬ محتاج به درمانت شدم... خواستم پنهان کنم این راز را٬ این سوز و این گداز را... غافل که من انگشت نمای شهر و سامانت شدم!!!...
تا کجا خواهی ماند٬ تا کجا خواهی بود... و من از پنجره ی بسته ی تنهایی ها... به کدامین رویا... با تو از روشنی روز دگر خواهم گفت.... تو مرا میدانی... تو مرا می فهمی.... و من از خجلت تکرار غمت... داغی از تاریکی٬ بر دل خود دارم... تو به من می گویی: «آنچه بگذشت٬ گذشت...» ولی از آمدن فردایش ترسانم... روزی٬ همچون دیروز... روزی٬ همچون امروز... که به تکرارِ مکرر باقی است... به کدامین باور٬ من به تو خواهم گفت... کز پسِ فرداها... بهترین روزِ خدا خواهد بود؟؟؟؟
با یه شکلات شروع شد... من
یه شکلات گذاشتم تو دستش٬ اونم یه شکلات گذاشت تو دستم. من بچه بودم اونم
بچه بود. سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد٬ دید که منو میشناسه. خندیدم.
گفت:دوستیم؟ گفتم: دوست دوست. گفت: تا کجا؟ گفتم: دوستی که تا نداره...
گفت: تا مرگ! خندیدم و گفتم: من که گفتم تا نداره... گفت: باشه٬ تا پس از
مرگ! گفتم: نه نه نه نه... تا نداره... گفت: قبول٬ تا اونجایی که همه
دوباره زنده میشن؛ یعنی زندگی پس از مرگ٬ بازم با هم دوستیم تا بهشت تا
جهنم تا هر کجا که باشه من و تو با هم دوستیم. خندیدم و گفتم: تو براش تا
هر کجا که دلت می خواد تا بذار٬ اصلآ یه تا بکش از سر این دنیا تا اون
دنیا اما من اصلآ براش تا نمیذارم... نگام کرد نگاش کردم. باور نمی کرد.
می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه٬ دوستیِ بدون تا رو
نمی فهمید... گفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم. گفتم: باشه تو بذار. گفت: ***شکلات*** هر
بار که همدیگرو ببینیم یه شکلات مال تو یه شکلات مال من٬ باشه؟ گفتم:
باشه. هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش٬ اونم یه شکلات تو دست من می
ذاشت٬ باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم٬ دوستِ دوست. من شکلاتمو
باز می کردم میذاشتم دهنم و تند و تند می مکیدم. می گفت: شکمو٬ تو دوستِ
شکموی منی. اون شکلاتشو می ذاشت توی یه صندوقچه کوچولوی قشنگ. می گفتم:
بخورش. می گفت: تموم میشه٬ می خوام تموم نشه برای همیشه بمونه. صندوقش پر
از شکلات شده بود٬ هیچ کدومشو نمی خورد. من همشو خورده بودم. گفتم: اگه یه
روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اونوقت چی کار میکنی؟ گفت: مواظبشون
هستم. می گفت: میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلاتامو
می ذاشتم تو دهنم و میگفتم نه نه نه نه... تا نداره... دوستی که تا نداره! یک
سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال... بیست ساله شده. اون
بزرگ شده منم بزرگ شدم. من همه شکلاتامو خوردم٬ اون همه شکلاتاشو نگه
داشته. اون اومده امشب که خداحافظی کنه... می خواد بره... بره اون دور
دورا... میگه: میرم اما زود بر می گردم... *من که می دونم میره و بر
نمیگرده... یادش رفت شکلات به من بده. من که یادم نرفته بود. یه شکلات
گذاشتم کفِ دستش و گفتم: این برای خوردنه٬ یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش
اینم آخرین شکلات برای صندوقچه کوچیکت. یادش رفته بود صندقی داره برای
شکلاتاش٬ هر دو تا رو خورد... خندیدم... می دونستم دوستی من تا نداره...
می دونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه... خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما
اون هیچکدومو نخورده... حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده٬ چـی کــار
می کنـــه...!؟
تا اسیر قصه یه فردا نبود کاش بودی تا فقط باور کنی بی تو هرگز زندگی زیبا نبود
انتظار نداشتم تا همیشه هم سلولی من بمونی... انتظار نداشتم چون محکوم به حبس ابد بودم؛ تو هم فکر فرار رو از سرت بیرون کنی... انتظار نداشتم شریک غم هام بشی؛ و شادی های کوچیکت رو به من تعارف کنی... انتظار نداشتم وقتی از پشت میله ها آزادی رو نگاه می کنی؛ منو هم تو رویاهات ببینی... انتظار نداشتم وقتی یواشکی کلیدها رو از جیب نگهبان برداشتی؛ منو محرم بدونی... حتی انتظار نداشتم وقتی تو اعماق شب از سلول خارج شدی؛ کلیدها رو با خودت نبری... فقط انتظار داشتم به حرمت تموم خاطرات مشترکمون... تموم یادگاریهامون رو دیوار... تموم خط های شمارش روزهای شب زدمون رو دیوار... تموم دوستت دارم های رو دیوار... تموم قلب های تیر خورده رو دیوار... آروم صدام می کردی و می گفتی: خداحافظ رفیق........
آه ! آنان که یکدیگر را عاشقانه دوست دارند با رو حشان یکدیگر را می بوسند با چشمانشان بوسه یه عشق نثار هم می کنند و در همان حال... همان بوسه را جستوجو می کنند عشق رود زندگی در جهان است میاندیش که با دیدن جویباری کوچک یا با رسیدن به نخستین چشمه یه حقیر عشق را شناخته ای.
آخر ای دوست٬ نخواهی پرسید که دل از دوری رویت چه کشید؟ سوخت در آتش و خاکستر شد وعده های تو به دادش نرسید... داغ ماتم شد و بر سینه نشست اشک حسرت شد و بر خاک چکید آن همه عهد فراموشت شد؟ چشم من روشن٬ روی تو سپید... جان به لب آمده در ظلمت غم کی به دادم رسی ای صبح امید؟ آخر این عشق مرا خواهد کشت عاقبت داغ مرا خواهی دید... دل پر درد مرا مشکن که خدا بر تو نخواهد بخشید...
گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را یا نه٬ ویرانه کنی ساخته ی دنیا را گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز که به تشویش سپردی شب عاشق ها را چه شد آن زمزمه ی هر شبه ی ما ای دوست؟ چه شد آن صحبت هر روزه ی یاران یارا؟ چشمه ها خشک شد از بس نگرفتی اشکی
دوست دارم که که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت ميگم چشماتو ميبندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو ميبندي ... بهت ميگم برام قصه ميگي تو گوشم؟ ميگي آره! بعد شروع ميکني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نميشن ... ميدوني؟ ميخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نميدوني ميخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نميبيني که سريع مي برم ... نميبيني خون فواره ميزنه ... رو سنگاي سفيد ... نميبيني که دستم ميسوزه و لبم رو گاز ميگيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه ميگي.. من شلوارک پامه ... دستمو ميذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نميتوني ببيني ... تو بغلم کردي ... ميبيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم ميکني که گرم بشم ... ميبيني نامنظم نفس ميکشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! ميبيني هر چي محکمتر بغلم ميکني سردتر ميشم ... ميبيني ديگه نفس نميکشم ... چشماتو باز ميکني ميبيني من مردم ... ميدوني؟ من ميترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم ميگيرهها ! بعدش تو همون جوري وسط گريههات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم ميشکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟
زندگي به من اموخت كه چطور اشك بريزم امه اشك به من نياموخت چطور زندگي كنم
پرسيد: به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است.
گرمی دست هایت چیست؟ که دستهایم آنها را می طلبد، در آینه چشمهایم بنگر چه میبینی؟ آیا میبینی که تو را میبیند؟ صدای طپش قلبم را میشنوی که فریاد میزند دوستت دارد؟ دوست ندارم که بگویم دوستت دارم، دوست دارم که بدانی دوستت دارم.
تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کی اسیر تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟... تا کی باید صدای غم تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت یک عاشق دیوانه سر به هوا ..... تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ خیس و شاکی زندگی کنم؟ آری تا کی باید تنها صدای ولی در کنار تو نباشم عزیزم! تاکی؟
اگر باران بودم ............ آنقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم اگر اشک بودم .............. مثل باران بهاري به پايت مي گريستم
اگر گل بودم................. شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزیزت ميکردم اگر عشق بودم............ آهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم ولي افسوس که نه بارانم نه اشک نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم
اگر می توانستم مجازاتت کنم از تو می خواستم...... به اندازه ای که تو رو دوست دارم مرا دوست داشته باشی
|
About![]()
چقدر سخته تو چشمهاي کسي که تمام عشقت رو دزديده وبه جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داده زل بزني وبه جاي انکه لبريز از کينه و نفرت بشي،حس کني هنوزم دوسش داري. Archivesفروردین 1388اسفند 1387 آبان 1387 LinksSpecific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump
گلبرگهای عشق |